حكيم ابوالقاسم فردوسى

572

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گيتى تخمى بكاشتى كه آشكار و نهان ، بر آن را درو خواهى كرد . به گفتار تو بزرگى كشته شد و روزگار بزرگان برگشته گشت . اى پير بىمغز و بىخِرد ، اين تو بودى كه راه بد را به شاه بيآموختى و تو گفتى كه مرگ اسفنديار پهلوان به دست رستم نامدار خواهد بود . پشوتن ، اين بگفت و زبان گويا برگشود و همهء آن پند و اندرز اسفنديار را ياد بكرد . نيز آن اندرزى را كه اسفنديار در بارهء بهمن به رستم كرده بود ، بگفت و آن راز نهان را آشكار بكرد . چون گشتاسپ شاه اندرز اسفنديار را بشنيد ، از آن كار پشيمان شد . آنگاه چون آن سرا از بزرگان تهى شد ، به‌آفريد و هماى به پيش پدر رفتند و از درد برادر ، روى خود زخم بزدند و موى بكَندند « 1 » . پس به گشتاسپ گفتند : اى نامدار ، در كار اسفنديار بيانديش . او نخست به كين زرير برفت و گورخر از چنگال شير بستد . كينهء ما را از تركان بخواست و سر پادشاهى تو به او راست گشت . ليك تو از براى گفتار يك بدگوى ، او را با بند گران و ستون و كمند در بند آوردى . چون اسفنديار بدين گونه بسته گشت ، نياى ما كشته شد و روزگار سپاهيان برگشت . آنگاه چون ارجاسپ از خلّخ به بلخ آمد ، از آن رنج ، زندگانى بر همه تلخ شد . پس چون ما پوشيده رويان را برهنه از ايوان به كوى آورد و آتش نوش‌آذر زردشتى را خاموش كرد و پادشاهى را در دست گرفت ، تو خود ديدى كه فرزندت چه كرد و دَم و دود و گَرد از ايشان برآورد . ما را از رويين دژ به پيش تو آورد و نگهبان و افسر كشورت بود . سپس او را از اينجا به زابل فرستادى و پند و اندرزهاى بسيار بدادى تا از براى تاج كشته شود و همهء گيتى بر او زار و پيچان شوند . اينك بدان كه نه سيمرغ و نه رستم و نه زال ، هيچيك او را نكشتند . اين تو بودى كه او را كشتى . پس چون كشتى ، ديگر منال . تو را

--> ( 1 ) - در نسخهء ژول مُل ، ص 1337 ، بيت 3981 آمده : بپيش پدر بر بخستند موى * ز درد برادر بكندند روى در حالى كه كاملاً بر عكس بايد باشد و ضبط نسخ بروخيم ، ج 6 ، ص 1723 و مسكو ، ج 6 ، ص 316 صحيح است كه هر دو در مصراع اول بجاى « موى » ، « روى » آورده‌اند و در مصراع دوم ، بجاى « روى » ، « موى » .